زندگی من و بابازندگی من و بابا، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره
محمد منمحمد من، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

نگفته هایی در من، برای تو

نامه بیست چهارم

سلام عزیز دل مامان خوبی گلم دیروز زنگ زدم دکتر  یه خانمه برداشت به اسم خانم قاسمی و بهم گفت که اصلا نباید کاری کنم باید منتظر باشم تا پری خودش بیاد و بعدش درمانم رو شروع کنم دیگه تصمیم گرفتم بهت فکر نکنم خسته ام خسته
16 آبان 1391

نامه بیست و سوم

دوباره سلام عزیز دل مامان اومدم برات بگم از خاطرات این دو روزه پنجشنبه شب که یه عالمه مهمون داشتیم  ننه کشور - عمه فاطمه - عمه عذری - لیلا - زری- رویا- عمو مامانی معصوم و بابایی احمد هم که اومدن و حسابی کمکم کردن خیلی خوش گذشت  اس ال ایکس بابا هم خیلی خوشمل بود جمعه صبح بیدار شدیم و اومدیم خونه عزیزجون  ناهار رو اونجا بودیم عصر هم حیوون سر بریدیم  و جلوی ماشین کشتیم....  عصری بابا اینا رفتن و من موندم خونه بابایی حسین وااااااااااااااااااااای که چقدر فضای اونجا برام سنگین بود ..... بابایی حسین هم که اومد اصلا باهام حرف نزد .. منم یه سلام کردم و هیچی حرف نزدم .... خیلی سخت بود  عجب اشتباهی کردم که وا...
14 آبان 1391

نامه بیست و دوم

سلام عزیزم عید مبارک عزیز دلم ایشالا یه  روز که خودت باشی واست لباس خوشگل بگیرم و واسه عید تنت کنم قربونت برم امروز باید برم سونو گرافی ..... همش پیش خودم میگفتم که خوبه وقتی میرم سونو  اونجا بهم بگن که تو دل مامانت هستی  واسه همین فکرای زیادی هم بود که قرار بود صبح بی بی چک بذارم اما از وقتی بابایی رفت تا وقتی که بخوام بیدار بشم همش خواب دیدم .... دیدم که بی بی چک گذاشتم  دو تا   هر دو تا هم اول خط دوم قرمز شد بعد خط اول .... خیلی ذوق کرده بودم .... هم میدونستم که خوابم هم نه دلم میخواست بیدار بشم و بدونم که همش واقعیت داره و من مامان شدم و امروز قرار نیست برم سونو اما وقتی صبح بی بی چک گذاشتم همه چیز ...
14 آبان 1391

نامه بیست و یکم

برای دخترکم سلام عزیز مامان خوبی گلم دیشب تست کردیم و متوجه شدیم که شما نیومدید تو دل مامان.... حال مامان خیلی گرفته شد ولی  به روی خودش نیاورد.... دوست داشت بره خونه عمه صدیقه.... اما وقتی زنگ زد فهمید که همه خونه خاله هستن و هیچکس هم به ما نگفته  البته بار اولشون نیست که اینجوریه  ....  مثل اینکه فقط من میخوام همه با هم باشیم  ... ولی خب دیشب دلم خیلی گرفت....  هر چی باشه اونا دختر بابا حسین هستن دیگه .... یه ذره هم که ارث ببرن   باید انتظار این چیزا رو داشت ..... درست مثل بابا حسین مامانم .... دلم صاف نمیشه ... مامانتو ببخش که تو وبلاگت این چیزا رو مینویسه  ... از غصه اش مینویسه .. خب چیکا...
9 آبان 1391

نامه بیستم

سلام عزیزکم امروز دلم میخواد دخترکم صدات کنم  نمیدونم چرا دختر گل مامان  پیام  همکارم تو چارگون رو خوندم میدونی چی نوشته بود؟؟ (((ابراز عشق برای من هزینه ای  در بر ندارد، اما برای مخاطب من بسیار گرانبهاست. امروز نسبت به فردی ابراز عشق می  کنم.))) گلکم نظر تو در مورد این جمله چیه تو که میدونی مامانت از همه بیشتر به این چیزا اعتقاد داره  اما.......... اما مردم اعتقاد ادم رو از بین میبرن دختر گلم قلب مامانت زخمه  یه زخم عمیق داره که هر روز داره خونابه ازش میاد و مامانت نمیذاره کسی متوجه بشه دیشب بابات به عمو گفت که بابایی حسین به من چی گفته دخترم  نمیتونم بگذرم  ... نه اشتباه نکن م...
7 آبان 1391

نامه نوزدهم

سلام مامانی خوبی عزیزم مامانم  امروز هم پری نیومد و من بابا رو به بودن شما تو دلم امیدوارتر کرد اما خب یه حسی هم بهم میگه اینقدر دل خودتو خوش نکن  میترسم زیادی بهت فکر کنم  بعد از پری شدن تمام روحیه ام بهم بریزه امروز با بابا رفتیم کبابی شاطر مصطفی کباب خریدیم و خوردیم خیلی خوشمزه بود منم همش به بابایی میگفتم من که کباب نمیخوام  شــــــــــــــــاهزاده میخواهد الهی قربونت برم که اگه بیای دنیا رو به پات میریزم
6 آبان 1391