دوباره سلام عزیز دل مامان اومدم برات بگم از خاطرات این دو روزه پنجشنبه شب که یه عالمه مهمون داشتیم ننه کشور - عمه فاطمه - عمه عذری - لیلا - زری- رویا- عمو مامانی معصوم و بابایی احمد هم که اومدن و حسابی کمکم کردن خیلی خوش گذشت اس ال ایکس بابا هم خیلی خوشمل بود جمعه صبح بیدار شدیم و اومدیم خونه عزیزجون ناهار رو اونجا بودیم عصر هم حیوون سر بریدیم و جلوی ماشین کشتیم.... عصری بابا اینا رفتن و من موندم خونه بابایی حسین وااااااااااااااااااااای که چقدر فضای اونجا برام سنگین بود ..... بابایی حسین هم که اومد اصلا باهام حرف نزد .. منم یه سلام کردم و هیچی حرف نزدم .... خیلی سخت بود عجب اشتباهی کردم که وا...